قصه ی دل ما
یه سوی این قصه تویی، یه سوی این قصه منم
گاهی برای خودم نسخه می پیچم ! تلنگر کوچکی است باران بیمارم ،مادر جان! یک گل خریدم اما من مادری ندارم تا حالا شده یکی رو اونقدر دوست داشته باشی که از جونتم باارزش تر باشه؟ بیمهار دوستت میدارم! میبینی؟ خدایا خسته ام ... از این زندگی . سادگی ام را گریه کردم.گاهی از جلدم بیرون می آیم و از دید غریبه ای به خودم می نگرم،از این همه سادگی گریه ام می گیرد. من مانده ام و آرزوئی پر از نبودن ، که همیشه بودنش در نفس هایم به شماره می افتد ... من مانده ام و خاطره ای که همیشه در یاد من است و تمام رویاهایم از همان یک خاطره دم می زند ... من مانده ام و بغض خیسی که قصد شکستن و رفتن ندارد و از گلویم دل نمی کند ... من مانده ام و ترانه ای غریب در ذهنم ، که هر چه می نویسمش پایان ندارد ... من مانده ام و تو ، توئی که باورت برای همیشه با من است و خاطرت تا دنیا ، دنیاست در ذهنم باقی خواهد ماند ... من مانده ام و ترانه ای که تو را فریاد می زند و بی تو و بی صدا در گلویم می شکند ... و چه دشوار است زندگی در برزخ با یک آرزو ، یک خاطره ، یک بغض خیس ، یک آوای غریب ، یک باور همیشگی و یک ترانه ی بی صدا ... وای از این حرفهای در گلو مانده... مینویسم پاک میکنم... نمیدانم از چه بنویسم... هر اتفاقی را که شروع میکنم به نوشتن میبینم پایانی نیست... میخواهم پایانش خوب باشد... از جنس آب و شیشه باشد... پاک و زلال... صاف و یکرنگ... زندگی ام پر شده از اتفاقات... میخواهم بنویسم تلخ و شیرین اما قسمت شیرینی ندارد... پر شده از تلخی! تلخی های بی پایان... میخواهم به دنیا بگویم چند روزی بیخیال من شود تا شاید آرام گیرم... درسیزدهمین ماه دوم بهار،خدا به من لطفی نمود نسیم امید بر چهره ام می وزد و من غرق در شکر و اشک ،در انتظار آنم که از تو (( پر )) شوم من بی تابم و آنچه در من می جوشد تویی که بی قرارم کرده ای ، توئی که شمع شب تارم شدی و با اشک آتشزاد خویش سوزستان سینه ی عاشم را تسکین دادی و سیاهی دیوانه ی شب دردمندم را به هراس انداختی ، توئی که پروانه ام شدی و نقد ناچیز هستی را در آستانه ی شکوه و روشنایی افکندی ، توئی که غم شدی و بر دل از جان عزیزترم نشستی و توئی که افق شدی و کویر تشنه ی نگاهم را سیراب کردی و افسونگر امید ناامیدم شدی و توئی که جویبار بودی و تنها گوش خستگی ناپذیر از زمزمه هایم شدی و توئی که صبح بودی و بطلانگر جادوی تاریکی و سیل پرتو و امیدم شدی ...بی تابی و تلاطم بر جانم پنجه افکنده بود و بی رحمانه درونم را در خود می فشرد ، امواج ملتهب و تازه نفس طوفان فراق چنان بر دروازه ی رگ های قلبم و روحم می زد که صدای شکستن خودم را در اندرونم می شنیدم و تنها تو بودی که مرا از چنگ این کلمات بی دردی که مرا نمی فهمیدند و رنجم را حس نمی کردند ، نجات دادی ... مهربان من ، از آن روزی که تو به درونم پا گذاشتی و از آن روزی که اشک هایم را دوباره به من بخشیدی و از آن روزی که بی تابی هایم را چاره شدی ، مهتاب را و غرور کوهها و صفای نغمه ها را ، همه را و همه را در تو می بینم وتو طلایه دار روح آواره ی من شده ای دلتنگم دلتنگ... کاش از برای پروانه شعری سرود/ هنوز منو یادت هست؟ خدایا من چه گویم چون تو میدانی نهان...؟ 

قدم زدن روی سنگ فرش پارک نیاوران
راه رفتن روی جدول خیابان ولیعصر
دراز کشیدن رو چمن های سبز پارک ساعی
عجیب و غریب شده ام
ولی این دیونه بازی ها هم عالمی داره !

وقتی فراموش می کنیم
آسمان کجاست.....!
پ . ن :
آدم ها را زمانی که نیاز به شنیده شدن دارند بشنوید....
نه ....... زمانیکه حوصله شنیدن دارید....!
میدانم،میبینی
میبینم،میدانی
میترسی،میلرزی
از کارم،رفتارم،مادر جان!
میدانم ،میبینی
گه گریم،گه خندم
گه گیجم،گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم،بیدارم،مادر جان!
میدانم،میدانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ،یا مستی
ازدنیابیزارم،بیزارم،مادر جان!
من دردم بی ساحل.
تو رنجت بی حاصل.
ساحر شو،جادو کن
درمان کن،دارو کن
بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!
آن را دوباره امروز بر آب می سپارم
همراه شاخه ی گل یک نامه می فرستم
آن گاه سر به زانو با گریه می گذارم
درنامه می نویسم : " روزت مبارک " ! اما
جز گریه مثل هرسال، کاری که با تو دارم؛
دیگر نمی توانم از فرط گریه خوانم
" ای وای مادرم...." ! از دیوان شهریارم
حال تو خوب باشد، حال منم بدک نیست
پایم که درد دارد گاهی کمی نزارم
غبطه نمی خورم بر شادی مردم اما
من جای هدیه و گل، خرما به دست دارم
غمگین شدی؟ ببخشید، قربان چشم هایت
با فاتحه ، به پایان ، آمد غزل ، نگارم !!
تا حالا شده شبا تا صبح خوابت نبره و فقط به اون فکر کنی؟
تا حالا شده وقتی که از خواب پا میشی از شوق دیدن خوابش ، ببینی بالشتت خیس شده؟
شده دلت براش یه ذره شده باشه ؟
شده چشماشو غمگین ببینی و کوه غم بریزه روت؟
شده از غم دوریش جونت به لبت برسه...و بزنی به کوچه و خیابون؟
شده اسمش رو که میشنوی یهویی فکر کنی قلبت داره از جاش درمیاد؟
شده از دنیا دل بکنی و دیوونه وار دنبالش باشی ؟
شده تا حالا با شنیدن صداش آروم بگیری و همهی درداتو فراموش کنی؟
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی......آخر ای ماه تو همدرد منه مسکینی
من امشب دلم به وسعت آسمانها برایت تنگ شده
به وسعت ستاره هایی که هزاران
هزار سال از زمین دورند
به وسعت تنهایی ...
آن شادمانی بی سبب میگویند . با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی
امشب از اون شباس که الهه ناز گوش بدی و آروم آروم اشک بریزی و ..........
دلم بد جور گرفته بدجور
شاید در نگاه اول کسی تصور کند وقتی می گویم: "دوستت دارم"، این یک جمله ساده با چند واژه معمولی است و همچون هر جمله دیگری، به اندازه طول جمله و کلمات مورد استفاده در آن، مفهوم و معنا دارد و من تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام، از همان دست که هر روز هزاران نمونه را در مراودات روزمره به کار می بریم. گاهی حتی خودم نیز همین تصور را می کنم و به همین دلیل این جمله را بسیار ناقص و نارسا می دانم و برای بیان احساسم ناکافی می دانم . دنیای کلمات و جملات همین گونه است و چگونه می توان با حروف و واژه ها و سیلاب ها و هجاها، احساس عمیق درون را بیان کرد؟





بهار جاودانه ای به خانه من رو نمود
الهام شد از سوی حق، الهام بخش زندگی
گویی که بی رویت گلم، درخانه ام نوری نبود
سردی فصل برف و یخ، در خانه ام از بین رفت
از آن زمانی که رخت، در خانه ام گرمی فزود
همچون گل شب بو تو را درخانه رویت میکنم
از بوی تو ای نازنین جنت به من گشته فرود
صد سال گر سوی خدا شکر تو را آرم بجا
کم هست ای زیبای من شب تا سحر بردن سجود
ای نوبهار سبزمن، ای نونهال عمر من
صدها بهارت آرزو دارم که آید همچو رود
خوش باشی و همواره سبز، اندر حدیث زندگی
جان مادر هستی و من دارم برایت صد درود
وقتی که میآید ز ره، این روز سیزدهمین اردیبهشت
گویی دوباره میشود در این زمین جانم ورود
تبریک میگویم تورا روز ولادت ای مارال
خواهم ز درگاه خدا جانت شود پابند جود


دخترم، عزیزم، فرشته ی ناز من ...
به تو که می نگرم، همه زیبایی دنیا را، هر آنچه وصف شدنی و هر آنچه توصیف ناپذیر است را، یکجا می بینم...
در یکایک لحظه های بودنم، برایت سلامتی، شادمانی، موفقیت و سربلندی آرزو میکنم.
دوستت می دارم بیش از آنکه در حجم اندیشه ها بگنجد، از خدا میخواهم یاری ام کند در این امر خطیر، تا به تو بهترین ها را بیاموزم و تو را هم آن سان که شایسته بهترینها هستی پرورش دهم...
پروردگارا، مهربانا! زیباترین و برترین هدیه عمرم را تو به من دادی، آنرا بر من ببخش و همراهم باش تا رساندن فرشته من بر اوج قله های موفقیت و نشاندن شاهین بخت و اقبال بر شانه های ظریف و کوچکش....



قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
فقط کافی بود رسم عاشقی را یاد بگیرد .
دلتنگ تر از هر آنچه نامش دلتنگیست
دلم سکوت می خواهد
دلم برای بازی کردن تنگ شده...
بیا قایم شویم
تو چشم بگذار
ومن خودم را پشت تو پنهان می کنم
مرا پیدا خواهی کرد؟
بیا لی لی بازی کنیم
فقط حالا دیگر از این خانه تا آن خانه اش هزار سال فاصله است...
هم بازی ام می شوی؟
بیا رویا ببافیم
تارهایش از من
پودهایش را تو بباف...
بیا دست های هم را بگیریم...بچرخیم و بچرخیم...
آن قدر که سرگیجه بگیریم وبا هم، پرتاب شویم در رویاهایمان....
بیا دست هایت را به من بده...
در چشم های من خیره شو
هرکس زود تر خندید بازنده است
و باید تا آخر دنیا برقصد...
بیا تاب بازی کنیم ... تابی بسازیم از ساقه های نیلوفر
نیلوفر هایی که حساسند ولی تحمل وزن من و تو را دارند...
آن وقت تا آخر دنیا می نشینیم و از روزهای نیامده حرف می زنیم...
از بازی هایی که دوس داریم روزی انجام دهیم...
از جاهایی که می توانیم قایم شویم...
از فاصله ی این خانه تا آن خانه...
بیا از چشم های تو حرف بزنیم..
نه اصلا تو حرف نزن!
من سالها از مردمک های چشم هایت خواهم نوشت...
فقط تو هزار سال دیگر بیا و این شعر را بخوان...
کاش برای بالِ او پروازی بود/
کاش از برای رفتنش - کاسه ی آبی نبود/
کاش هر دو عالم همه می دانستند /
این پروانه ی ما عاشق بود/
احساس کرد که پرستار اصلا متوجه سوال او نشده فقط از روی عادت یه جوابی داده. زن گفت: همیشه که اینطور نیست! قبلا که پرستار نبودی! اون موقع چی؟ پرستار گفت: چه سوال هایی می کنی و با بی اعتنایی گفت بگیر بخواب بیمار گفت: شما پرستار ها فراموش می کنید که مریض شما ممکنه خودش یک کسی باشه و از همه مهم تر یک متفکر باشه فقط بلدید با او رفتاری کودکانه در حد اینکه بخواب - پاشو - قرص ها تو بخور... داشته باشید. پرستار با اعتراض جواب داد: ببخشید خانم، پرستار خصوصی می خوان؟ حالا مگه تو کی هستی؟ تازه هرکسی هم هستی باش به ما مربوط نیست. زن گفت: می دونم به شما مربوط نیست. تقصیر منه که هر وقت فکر می کنم بعدش دوست دارم اونهارو به کسی بگم یا روی کاغذ بنویسم. خب حالا که دوست نداری گوش کنی لطفا یک ورق کاغذ و خودکار به من بده اگه امکان داره چون نیاز به نوشتن دارم. واقعا چه اشکالی داره به جای رفتار تحقیرآمیز در یکی دو جمله به سوال بیمارتون ارزش بگذارید و حداقل چند دقیقه به او گوش بدهید. پرستار گفت: من کاغذ و قلم ندارم اگه حرفی داری بگو من حرف ها تو منتقل می کنم (او فکر می کرد که زن کاغذ و خودکار را برای وصیت کردن می خواهد). خب زودباش بگو ببینم چی می خوای بگی من کار دارم. زن گفت: تا حالا برات پیش اومده که به خاطر فکر کردن نخوابی؟ منظورم اینه که بعضی ها چون خوابشون نمی بره مجبور میشن فکر کنند. اما کسی که به خاطر فکر کردن نخوابه به خیلی چیزا دست پیدا می کنه. تمام راه حل ها اون موقع به سراغش می آیند تمام حساب هایش اون موقع تصفیه می شه - تمام آثار هنری اون موقع در ذهن آدمی خلق می شوند - تمام جرقه ها اون موقع در ذهن آدمی زده می شوند. تمام ارتباط ها با خدا اون موقع برقرار می شوند - اون موقع است که تو رشد می کنی - بالاتر میری - بال در میاری - به خدا نزدیک تر می شی و در اثر تکرار این ارتباط ها به خودش که منشا» کمال است می رسی.
خدایا چه حس خوبیه! چقدر لذت بخشه - مثل لحظه پروازه - مثل پرواز در اوجه مثل رسیدن به منتهاست - مثل رها شدنه - مثل از خود بیخود شدنه - مثل با او یکی شدنه! صدای پرستار باعث شد که زن به خودش بیاد.
پرستار گفت: تو کی هستی؟ چی می گی؟ حالت چطوره؟ زن به چشمان پرستار نگاه کرد. اون غرور کاذب و نقاب تکبر روی صورتش کم کم داشت جایش را به اعتماد - همدلی - سکون و آرامش می داد و چهره پرستار تغییر کرد. از نردبانی که خود برای خویش ساخته بود تا فاصله اش رابه بیماران حفظ کند و از آخرین پله آن به بیماران نگاه کند، یکی یکی پایین آمد تا رسید به جایی که دلش می خواست زانو بزند و در جایی پایین تخت زن بیمار بنشیند - احساس نیاز می کرد نیاز به آرامش - حال عجیبی داشت - حالی خوشایند و لذت بخش - دلش می خواست تنها می شد تا بتواند به حرف های زن بیشتر فکر کند - دست زن را در دست گرفت، سراپا سوال بود اما نمی دانست باید چی بپرسد به چشمان زن نگاه کرد زن حال پرستار را می فهمید و می دانست چه غوغایی در او به پاست و دریای وجودش را متلاطم کرده. زن چشمانش را بست تا پرستار احساس کند که او به خواب رفته. پرستار به آرامی دست زن را کنارش گذاشت و روانداز مخملی آبی رنگ را روی او کشید و اتاق راترک کرد - نزدیک صبح بود وقت نماز - زن با سختی از روی تخت بلند شد ناگهان سرش گیج رفت و اگر میله تخت را نگرفته بود ممکن بود به زمین بیفتد کم کم حالش خوب شد و به دستشویی بخش رفت تا برای نماز آماده شود - بعد از نماز دوباره صبح شد و کارهای پرستاری و خدمه و بعد هم پزشکان و غیره. اما دیگر توانی برای زن باقی نمانده بود دلش می خواست کسی با او کاری نداشته باشد پرده روی پنجره را بکشد و تاریک کند و لامپ ها را خاموش کند و آرام بگیرد. تصمیم گرفت بخوابد اما فراموش کرده بود که اینجا بیمارستان است و هیچ نوع برنامه ریزی قابل اجرا نیست - روانداز را روی سرش کشید تا بخوابد - تازه چشمانش گرم شده بود که پرستاری رویش را کنار زد و گفت: این درجه تب را بگذار زیر زبونت بعد نبضش را گرفت و ثبت کرد و رفت. زن دوباره تصمیم گرفت بخوابد ناگهان کمک پرستار با سر و صدا پنجره اتاق را باز کرد و گفت: خانم ها از تخت ها تون بیایید پایین می خوام ملحفه ها رو عوض کنم - نیم ساعتی هم تعویض ملحفه ها طول کشید. زن برای بار سوم تصمیم گرفت بخوابد - نوبت تعویض شیفت پرستاری فرا رسید... گزارش پرستار شب به پرستار روز - آنها که رفتند زن باز هم تصمیم گرفت بخوابد طولی نکشید که صدای چرخ صبحانه به گوشش رسید که مسوول چرخ با صدای بلند می گفت: لیوان ها تون را آماده کنید براتون شیر بریزم. زن باید می خوابید نیاز به استراحت داشت تصمیم گرفت بخوابد... چند دقیقه نگذشته بود که پزشک مخصوص به همراه رزیدنت ها برای ویزیت آمدند دستورات لازم را دادند و بعد هم آزمایش های مختلف تصمیم گرفت حداقل کمی دراز بکشد تا آرام بگیرد تازه چشمانش گرم شده بود که پرستار با صدای بلند فریاد کشید تخت شماره 39 بیا اتاق اکو - دیگر خوابیدن را فراموش کرد چون فایده ای نداشت هر چه سعی می کرد به خطا می رفت - نیم ساعتی را هم در اتاق اکو منتظر ماند تا نوبتش برسد برای اینکه پرستار، همزمان همه بیماران اکو را فرا می خواند - حداقل 10 نفر بیمار باید منتظر و معطل بمانند تا نوبتشان برسد - وقتی اکو تمام شد پرستار گفت: همگی برای رادیولوژی بروید به طرف آسانسور همانجا منتظر بمانید تا کمک پرستار بیاید و شما را همراهی کند. بالاخره این هم تمام شد زن برگشت به تخت خود و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت 12 ظهر بود - صدای چرخ دستی ناهار از دور می آمد - زن بیمار بیشتر از غذا به خواب احتیاج داشت. اما مطمئن بود که با این اوضاع نمی تواند بخوابد ناهار را آوردند غذا عالی بود چلوکباب مخصوص بیمارستان کاملا رژیمی و بدون نمک به همراه سوپ و ماست و میوه - اما کدام مریض را سراغ دارید که از خوردن غذای بیمارستان لذت ببرد؟ مگر شرایط بیمارستان و شرایط بدنی او مجال لذت بردن را به آنها می دهد؟ تصمیم گرفت اول نماز ظهرش را بخواند - به دستشویی رفت تا وضو بگیرد سپس به انتهای راهرو رفت همان جایی که مثلا نماز خانه بود پرده ای آویزان بود و پشت پرده تکه موکتی پهن شده بود و در کناری جعبه ای قرار داشت که چند تا مهر و تسبیح و کتاب کوچک دعا در آن قرار داشت- البته مکان بسیار مناسبی بود برای بیمارانی که نباید از بخش خارج می شدند و پرستارانی که در آن بخش کار می کردند - زن بیمار تصمیم گرفت به جای تخت بیمارستان در نمازخانه نمازش را بخواند - مهرها کوتاه بودند هنگام سجده نفس تنگی می گرفت و حالش بد می شد - نماز ظهر که تمام شد چند تا مهر را روی هم گذاشت تا بالا بیاید و بتواند نماز بعدازظهر را به راحتی ادا کند - سجده رکعت اول بود که یک نفر که احتمالا از خدمه بیمارستان بود با صدای طعنه آمیز و معترض می گفت: چند تا دیگه هم مهر می ذاشتی مگه می خوای برج بسازی؟ تازه این جوری نمازت هم قبول نیست. زن دلش گرفت و عضه دار شد نمازش که تمام شد بغضش ترکید شروع کرد به گریه ... با صدای بلند گریه می کرد دستانش به سوی آسمان بلند بود وبا خود می گفت: خدایا حتما باید به سرشان بیاید تا دیگران را درک کنند. چرا فکر نمی کنند... بیماری که این کار را می کند حتما برایش مشکل است و ناچار است. اصلا اگر مشکل نداشت توی بیمارستان چکار می کرد؟ کی و کجا خدا گفته که موقع نماز خواندن عذاب بکشید تا نمازتان قبول شود؟ چرا بدون فکر فتوی می دهند؟ چرا در بیمارستان به خدمه ها آموزش نمی دهند؟ واقعا چه کسی صلا حیت آن را دارد که تشخیص بدهد چطور نماز خواندن قبول است؟ مگر فلسفه نماز خواندن ارتباط با خدا نیست؟ مگر نه این است که ما نماز می خوانیم تا ارتباط برقرار شود و انرژی های مثبت را دریافت کنیم؟ مگر نه این است که ما نیازمند این ارتباط هستیم؟ مگر این خدا نیست که صلا حیت قبول یارد نماز بنده اش را دارد؟ اصلا اگر کسی فلسفه نماز خواندان را بداند خودش متوجه قبول یا رد نمازش خواهد شد. اگر نمازی قبول شود ارتباط برقرار می شود اگر قبول نشود ارتباط هم برقرار نمی شود و انرژی های مثبت دریافت نمی شود و این همان وقت است که از نماز خواندن خود فیض نمی بریم...
بعد از نماز زن به اتاق برگشت شاید بتواند کمی بخوابد - رو انداز را روی سرش کشید از ترس این که مبادا کسی بیدارش کند نمی توانست آرام بگیرد و بخوابد - چشمانش را بسته بود ... صدایی آرام آرام اسم و فامیل زن را تکرار می کرد و می گفت: ببخشید که بیدارتان می کنم چون وقت ندارم و باید به سراغ چند مریض دیگر هم بروم - من نماینده بیمه خدمات درمانی هستم - آمده ام تا بیمه شما را تایید کنم - برای استفاده از بیمه این کار ضروری است چند سوال پرسید و رفت. ساعت 2 بعدازظهر بود - تا ساعت 3 که ملا قاتی ها میآمدند یک ساعت وقت بود - شاید بشه خوابید ...
با صدای هیاهو و سلا م و احوالپرسی و خنده و بوهای مختلف عطر وادوکلن های تند و بدبو وجورواجور از خواب پرید به ساعت نگاه کرد 4 بعدازظهر بود ... خدا را شکر دو ساعت خوابیدم ... خدایا چی می شد اگر این بخش ملا قاتی نداشت .... آخه ملا قاتی ها رعایت نمی کنند. سیگارشان را با زور توی راهرو خاموش می کنند - عطرهای غیر استاندارد و بدبود و تند و زننده به خودشان می زنند - با گوشی تلفن همراه خود بلند بلند صحبت می کنند - به اقوام خود که می رسند بلند بلند چاق سلا متی و احوالپرسی می کنند و تعارفات ... و در آخر که متوجه می شوند برای عیادت بیمارشان آمده اند با سوال های جورواجور و توصیه های پزشکی خودشان بیمار را خسته و عصبی می کنند و از همه بدتر این که بعضی از ملا قاتی های بیماران به بالین بیماران تخت های دیگر می روند ودر این فرصت کوتاه می خواهند ثواب عیادت از بیمار را نصیب خود سازند و بیمار بخت برگشته نمی داند جواب ملا قاتی های خودش را بدهد یا جواب ملا قاتی هایی را که به فکر ثواب وتوشه آخرت خود هستند و تنها چیزی که برایشان مهم نیست حال بیمار نگون بخت است. اگر بدانند که بیماران حوصله ملا قاتی های خودشان را هم ندارند تا چه رسد به ملا قاتی های دیگران ...خدایا مریض که نمی تونه بگه خانم ها آقایان این قدر شلوغ نکنید- گوشی هاتون رو خاموش کنید (واقعا تا به حال نفهمیده اید که گوشی های همراه گیرنده بسیار قوی دارد و نیاز به فریاد کشیدن ندارد حتی اگر به آرامی هم صحبت کنید صدا خیلی خوب منتقل می شود) توی بالکن بخش یواشکی سیگار نکشید چون بوی سیگار خیلی راحت وارد اتاق می شود و بیماران را آزار می دهد. عطر و ادکلن های تند و سردرد آور را به خودتان نزنید. با عطر که نمی شه بوی بد عرق را پنهان کرد. اگر به فکر ریه و اعصاب خودتان نیستید حداقل به فکر بیماران بستری باشید. بیماران....حساس و زودرنج هستند
پرستار گفت: عجله نکن به موقع همه چیز را میفهمی. زن احساس معلق بودن در فضا را داشت احساس بی ثباتی می کرد - احساس بلا تکلیفی می کرد - خدا یا چه خواهد شد؟. در همین افکار غوطه ور بود که پرستار شیفت شب آمد به بالینش و سلا م کرد و گفت: حالت چطوره خانم....؟انشا»الله که بهتری!
دیشب و امروز خیلی به حرفهات فکر کردم - امروز شوق عجیبی برای اومدن به بخش را داشتم.. مدتی بود که کارکردن برام یکنواخت شده بود. اما از دیشب متحول شدم نمی دونم چرا دلم برات تنگ شده بود و لحظه شماری می کردم تا بیام پیشت. زن بیمار خیلی تعجب کرد. در چند دفعه ای که به خاطربیماریش در بیمارستان بستری شده بود این اولین باری بود که پرستاری به مریض سلا م می کرد و با شوق به بالینش میآمد. هم عجیب بود هم جالب. امشب پرستار بود که حرف می زد و بیمار گوش می کرد. پرستار گفت: خانم ..... فردا باید ناشتا باشی ساعت 2 بعدازظهر به اتاق عمل می ری. به شوهرت هم خبر دادیم که صبح بیاد بیمارستان تا با جراح ات صحبت کند. راستی جراح ات کیه؟ زن پرسید: به نظر شما کدوم جراح از همه بهتره؟ پرستار گفت: اگه نظر منو بخوای دکتر رئیسی که رئیس بخش هم هست زن گفت: همین جراح را انتخاب می کنم چون درد آشناست و مریض را بهتر درک می کند. پرستار گفت: باشه توی پرونده ات می نویسم دکتر رئیسی بعدا می آرم امضا کنی. به شوهرت هم می گم که با همین جراح صحبت کنم. میدونی خانم ..... تو بیشتر از یک بیمار هستی - تو به من انرژی مثبت می دی. زن جواب داد: تقصیر خودتونه! بین خودتون و مریض خیلی فاصله می دین! ببخشیدها خیلی هم مغرور و متکبرید! فکر می کنید از دماغ فیل افتادید. خب معلومه که هیچ کس فقط بیمار نیست و خیلی بیشتر از یک بیماره یکی دکتره - یکی نقاشه - یکی هنرمند - یکی دانشمنده - یکی مهندسه ...
پرستار خندید و گفت: تقصیر این لباس های یک شکل و بدقواره است که ما همه را یک جور و بیمار می بینیم. بگذریم، از اون حرف های روحانی و ماورایی بگو دوست دارم بازم بشنوم. زن گفت: چی می خواهی بدونی؟ خودت بپرس- پرستار گفت: آدم های مثل تو از مرگ چه تعبیری دارند؟ آیا می ترسند یا نه؟ راجع به اون دنیا چه فکری می کنند؟ وقتی می دونی باید بری اطاق عمل چه احساسی داری آیا می ترسی؟ می دونی اولین باره که این سوال ها رو از یک مریض می پرسم؟ با شناختی که از طرز تفکرت پیدا کردم به خودم اجازه می دم تا این سوال ها را بپرسم. اگه ناراحتت می کنه می تونی جواب ندی. زن گفت: شاید باور نکنی اما بهتره باور کنی چون بدون اغراق می گم. هر اتفاقی که قراره برام بیفته چه خوب چه بد نتیجه اون به من الهام می شه یعنی می دونم که عاقبت کار خوبه یا بد. نمی دونم حس ششم منه یا نیروی در درونم به من ندا میده یا نیرویی از خارج به من القا می کنه که نگران این عمل نباشم و صحیح و سالم از زیر عمل بیرون خواهم آمد. اگرچه هر عملی سختی های خودش را داره اما نتیجه کار به نفع من خواهد بود. پرستار گفت: این جوری خیالت راحته - اما اگه عکس این بود چی؟
یعنی بهت الهام می شد که نتیجه عمل خوب نیست و ممکنه که... دیگه زنده نباشی!
زن گفت: اون موقع اجتناب ناپذیره - من در هر حال باید برم اتاق عمل و اگر نتیجه خوب نباشه و قرار باشه که برم اون دنیا حداقل اینه که فرصت دارم با خانواده ام حرف های آخر را بزنم و از اونها طلب حلا لیت کنم به هیچ وجه از خدا تقاضا نمی کنم که نتیجه را عوض کنه فقط ازش می خوام به بازماندگان صبر و تحمل بده و خودم را رستگار کنه و گناهانم را ببخشد - پرستار با تعجب زن را نگاه می کرد. زن ادامه داد: کی می گه مرگ چیز بدیه؟ مرگ یعنی آرامش یعنی رها شدن از درد و رنج حیات - یعنی سبکی - یعنی رسیدن به خدا - پرستار گفت: چطور اینقدر با اطمینان راجع به مرگ حرف می زنی؟ زن گفت: برای اینکه تا به حال چند بار در خواب مرده ام و به آن دنیا رفته ام باور کنید مرگ هم به شیرینی خوابیدن است! مگه می شه خدایی که اینقدر بنده هاشو دوست داره و اینقدر رحمان و رحیم بنده هاشو اذیت کنه؟ همه ترس ها از مرگ زاییده تفکر خود آدمهاست - ما همیشه از ناشناخته ها می ترسیم. وقتی ما می میریم فقط جسممان از بین میره - روحمان وجود داره و شاهد و ناظره - می دونی من وقتی کسی را از دست می دم، احساس نمی کنم که او برای همیشه رفته! احساس می کنم که او رفته به سفر - جسمش را نمی بینم اما حضور او را مرتب در کنارم حس می کنم و در واقع ارتباط ما با اون شخص روحی می شه نه جسمی و فیزیکی. پرستار گفت: چه تعبیر خوبی از مرگ داری! خوش به حالت که نمی ترسی.
باید ایمانت خیلی قوی باشد. زن گفت: ما همه آفریده خدا هستیم روح خدا در ما دمیده شده - ما از جنس خداییم و چیزی که جنس ما را ناخالص می کنه گناهان ریز و درشتی که مثل لکه های روی آینه شفافیت روح مارا کدر می کنه - واقعا حیف نیست ما این شفافیت و زلا لی را از خودمون دریغ کنیم و جنس خدایی مان را آلوده کنیم؟
پرستار گفت: چطور می تونیم فکرمون رو عوض کنیم؟ زن گفت: فقط باید بخوای فقط کافیه اراده کنی - باید درد طلب در جانت افتاده باشه - طلب کنی اراده کنی - متوسل بشی - از خودش بخوای - باید در اعماق وجودت احساس نیاز کنی وقتی این نیاز عمقی باشد درد طلب را به جانت میندازه و اونوقت از شدت درد اراده ات قوی می شه - حتی اگر اراده کنی بیماری ات شفا پیدا می کنه - اگه بخوای سرطان می گیری - پرستار گفت: یعنی چی؟ کی تا حالا خودش خواسته که سرطان بگیره؟ زن گفت: تمام کسانی که سرطان می گیرند به خواست خودشونه می دونی چرا؟ برای اینکه از سرطان وحشت دارند همین وحشت باعث می شه مرتب حالت های فرد سرطان گرفته را در وجود خودشون مجسم کنند و در خیال سرطان می گیرند و می ترسند. اونقدر این صحنه هارو در خیالشون تکرار می کنند تا اینکه مغزشان فرمان می ده به سرطانی شدن سلول ها و سلول ها تغییر شکل می دهند و سرطانی می شوند.
حتما شنیدی که میگن از هرچی بترسی سرت میاد!...
اگه از عمق وجودت احساس نیاز به جوان ماندن داشته باشی و بخوای که جوان بمانی واقعا جوان میمانی و خیلی دیرتر از سن و سالت پیر می شی!...
پرستار هیجان زده شده بود اما به شدت نگران بود زیرا در بخش خیلی کار داشت اما اونقدر فکرش مشغول شده بود که دلش به کار نمی رفت... از بیرون پرستار را صدا زدند... سراسیمه رفت. زن بیمار با خودش فکر کرد که آخر شب موقع مسواک زدن می رم بیرون و از پرستار قرص خواب آور می گیرم... باید تا صبح خوب بخوابم.
* * *
امروز باید تا ساعت 2 بعدازظهر ناشتا باشم... با خود زمزمه می کرد: «خیلی خوبه برای فکر کردن وقت زیادی دارم.» مثل بچه ها ذوق می کرد، بی تاب بود لحظه شماری می کرد تا لحظه رفتن به اتاق عمل فرا برسد. «دیگه وقتش رسیده تا از تنگی نفس و سردرد بعد از بالا رفتن از پله ها راحت بشم.
شوهر و دخترر زن بیمار آمدند کنارش ایستادند. سعی می کردند آرام باشند اما غوغای درونشان چون فریادی بود که توجه همه را به خود جلب می کرد. مسافتی را روی برانکار طی کرد تا به اتاق عمل برسد - کمک پرستار به همراهان زن گفت: از این به بعد دیگه شما نمی تونید بیایید. دخترش او را بوسید و به خدا سپردو قرار ملا قات بعد از اتاق عمل را گذاشتند. کمک پرستار برانکار را به داخل برد و تحویل تیم جراحی داد. آنجا چند جراح و دستیار و متخصص ایستاده و منتظر بودند. متخصص بیهوشی به نزدیک بیمار آمد. نبض زن را در دست گرفت و سوال کرد: استرس داری؟
زن گفت: نه... متخصص بیهوشی گفت: خوبه... خیلی خوبه که نگران نیستی!
زن گفت: من وقتی نگرانم و استرس دارم که مسوولیت انجام کاری به عهده خودم باشه اینجا فقط توکل به خدا و بعدشم مطمئنم شما کارتون رو خیلی خوب انجام می دین. آمپول اثر خود را به جا می گذاشت و کم کم پلک های زن سنگین شد. درد ناشی از آمپول بیهوشی را در رگ گردن خود احساس کرد اما انگاری توان ناله کردن را نداشت ودیگر هیچ...
* * * * *
من متخصص بیهوشی هستم خانم.....شما الا ن به هوش آمدی... عمل تموم شد. ناگهان زن بدون اراده دستش را روی قفسه سینه اش بالا برد و لمس کرد. پر بود از نخ های گره خورده بخیه که شکافی را از زیر گلو تا پایین جناق به هم وصل کرده بودند . لوله ای هم در دهان داشت. از زیر سینه اش هم چند لوله خارج شده بود. احساس عطش شدیدی داشت ولی نمی توانست حرف بزند انگار هرچه فریاد می زد هیچکس صدایش را نمی شنید. خیلی با خودش کلنجار رفت فایده ای نداشت - موقعیتش را گم کرده بود نمی دانست کجاست و درچه وضعیتی است. فقط می دانست که خیلی تشنه است و هوا بسیار گرم - داشت هلا ک می شد از تشنگی. دو نفر آمدند و تختی را که زن روی آن قرار داشت را بردند و منتقل کردند روی تخت دیگری - احساس می کرد سرازیر شده و سرش از بدنش پایین تر قرار گرفته - احساس خیلی بدی داشت. هوا خیلی گرم بود - خیلی تشنه بود و از همه بدتر اینکه هرچه تلا ش می کرد نمی توانست حرف بزند و چیزی بگوید. هیچ کس آنجا نبود یا اگر هم بود او نمی دید. خدایا به فریادم برس - متوجه شد که تختی که روی آن خوابیده لبه بلندی دارد با دست به میله آن زد صدایی بلند شد - مردی که به نظر می رسید پرستار مخصوص ICU است آمد گفت: چیه؟ زن اشاره کرد که زیر سرم را بالا بیاورید. پرستار نفهمید یا شاید هم فهمید توجهی نکرد. فقط گفت صبر کن تا دکتر بیاد... زن از تشنگی نزدیک بود بمیرد.
دوباره با دست به میله لبه تخت زد. پرستار آمد و گفت: دیگه چیه؟ زن اشاره کرد که می خواهد چیزی را بنویسد. بعد از مدتی یک تکه کاغذ و خودکار آورد و گفت: بنویس. زن با سختی نوشت: «تشنمه آب می خوام.»
پرستار گفت: آب نباید بخوری - آب میوه برات خوبه - تو اینجا هیچی نداری همراهت که اومد بگو برات آب میوه بیاره! «خدایا اینها چرا نمی فهمند که من چقدر تشنمه. من دارم از تشنگی هلا ک می شم» آن همه خونی که هنگام عمل از بدن زن رفته بود می بایستی یک جوری جبران می شد - باید سرم وصل می شد - این تشنگی وحشتناک بود - طاقت فرسا بود -زن عصبانی شد لوله درون دهانش را با حرص بیرون کشید و با تمام قوا ضربه کوبید به لبه تخت. پرستار آمد و گفت:
چیه؟ چرا نمی گذاری یک لقمه شام بخوریم؟ زن با التماس گفت: تشنمه تو رو خدا آب بدین مرد پرستار گفت: یک بار گفتی من هم جوابت را دادم. برای چی دوباره صدا می کنی؟ آب نداریم. زن با التماس گفت: خواهش می کنم خیلی تشنمه دارم می میرم. مرد پرستار رفت و بعد از مدتی یک لیوان آب که چند تا تکه یخ در آن بود آورد. زن در وضعیت عادی هم آب یخ نمی خورد تا چه رسد به الان. اما همین هم غنیمت بود و با ولعی وصف ناشدنی آب و یخ را سرکشید. اما خیلی کم بود تشنگی اش برطرف نشد. زن دوباره به میله لبه تخت کوبید و به پرستار که به طرفش میآمد گفت: مهم نیست چی می شه فقط به من آب بده، پرستار رفت و یک پارچ آب پلا ستیکی پر از آب آورد و با حالت تمسخر نزدیک دهان زن برد، زن تا آن جا که می توانست آب خورد. تقریبا پارچ آب خالی شد و رو کرد به پرستار و گفت: چرا از اول آب ندادی؟ چرا این قدر منو حرص دادی و عصبی کردی؟ اگه بخیه قلبم باز بشه؟ مرد پرستار پوزخند زد و گفت: باید بهت سرم وصل می کردند که تشنه ات نشه بعد از اون همه خونریزی این همه تشنگی طبیعیه... فردای آن شب زن بیمار را به بخش آوردند درد داشت- می نالید- نمی توانست بخوابد- قفسه سینه اش به شدت درد می کرد چند روز به همین ترتیب و با مسکن و خوابآور گذشت دیگر نتوانست تحمل کند و به دکتر گفت: نمی تونم خوب نفس بکشم- حال تهوع دارم- اشتهای غذا خوردن ندارم دکتر گفت: طبیعیه. پنج روز هم با حال بد سپری شده هر روز حالش بدتر از روز قبل می شد و تنها جوابی که می شنید این بود: طبیعیه تحمل زن تمام شده بود گفت: به خدا طبیعی نیست من حالم بده چرا به حرفم گوش نمی دید؟ دکتر گفت: یک عکس از ریه برات نوشتم- بعدش هم اکو- دو ساعت دیگه میام نتیجه رو ببینم. دکتر عکس را که دید گفت: ریه آت آب آورده- اکو هم که شد جواب شنید که دور قلبت آب آورده دکتر گفت: الا ن می گم بیان آب ریه ات را بکشند. چند دقیقه بعد دکتر با سرنگ هایی که شبیه به لیوان باریک بود و سوزن بسیار ضخیمی داشت از پشت فرو کردند بین دنده هایش و خونآبه می کشیدند بیرون- دکتر به پرستار گفت: بنویس مقدار 500cc آب و خون از ریه اش خارج کردیم. حال زن کمی بهتر شده بود اما هم چنان حالش بد بود عکس های ریه هر روز انجام می شد و همین طور اکو از قلب که هم چنان ریه اش پر می شد از خونآبه و با سرنگ هر روز آن را تخلیه می کردند بعد از چند بار دکتر گفت: بیشتر از این نمی تونم این کار را تکرار کنم و حال زن روز به روز بدتر می شد به جایی رسید که دیگر نمی توانست روی تخت دراز بکشد و نمی توانست نفس بکشد. لب هایش کبود شده بودند چند روز و شب بود که نمی توانست بخوابد سعی می کرد در حال نشسته بخوابد که آن هم با این وضعیت امری محال بود خیلی عذاب می کشید زجر می کشید ترجیح می داد بمیرد اما آن قدر شکنجه نشود. با خود می گفت: ای کاش به اتاق عمل نمی رفتم بیشتر از همه از این ناراحت بود که هیچ کس حال او را درک نمی کرد و هیچ کس حال او را جدی نمی گرفت. انگاری که تا به حال چنین اتفاقی رخ نداده و چنین چیزی را تجربه نکرده بودند چون کاملا برای پزشکان و پرستاران جدید بود و تنها کسی که احساس وخامت وضع را می کرد خود بیمار بود که می دانست چه قدر حالش بد است دیگر طاقت زن تمام شده بود به شوهرش گفت: تو رو خدا منو ببر خونه بگذار توی خونه خودم بمیرم. پرستار زنگ زد به دکتر کشیک و گفت: دکتر سریع بیا مریض بد حال داریم. وقتی دکتر آمد بالای سر زن بیمار گفت: از کی تا حالا این حال را داری؟ زن گفت: از فردای روز عمل دکتر رو کرد به پرستار و گفت: سریع آماده کنید برای اتاق عمل وقت نداریم باید در اتاق عمل از شوهر زن امضا می گرفتند که عمل راشروع کنند آقا وقت نداریم دیر می شه یک کمی سریع تر، فرصت نداری فکر کنی.
ماسک بیهوشی را روی بینی زن گذاشتند راحت شد فقط شنید که دکترها با هم صحبت می کردند: بیچاره حق داشت خدا بهش رحم کرد اگه یک ساعت دیگه با این وضع می موند حتما خفه می شد چه قدر لخته توی پریکارد جمع شده - و دیگری می گفت: چه قدر قلبش.........
همونی که از بچگی سختی هارو براش خواستی
همونی که وقتی شوهره با عصبانیت میزدش با چشمای گریون میومد تا مرگش رو ازت بخواد
من همونم
من همونی ام که شبا با تسبیح میخوابیدم شاید خوابتو ببینم
خیلی وقته نیستی
شاید رفتی پیش از ما بهترون
من هنوز به یادتم
یه وقتهایی دلمم برات تنگ میشه
کاش این کوچ ت زود تموم شه و بیای
......
میدونی که روزای سختی رو میگذرونم.. دیشب فقط کابوس دیدم.. من حقم اینهمه بی معرفتی اونم از طرف کسی که عمری رو پاش گذاشتم بود؟؟؟ حالا دیگه مهم نیست .. کمکم کن که فراموش کنم.. ... دوستت دارم خدای عزیزم...
حالم بده خدایا............
از اون آسمان بیکرانت اون کهکشان راه شیری بیا یکم پایینتر این سیاره کوچولوی زمینو یه نگاه بنداز.بیا پایینتر بیا آسیا بیا خاور میانه بیا اینجا ایرانه .
آهان حالا من رو دیدی . اون مریضایی که فقط به تو فقط به تو ایمان دارن معجزه ی تورو باور دارن یه نگا بنداز خدایااااااااااااااااااا
به معجزه ی تو ایمان دارم کمکم کن خدایا.......
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |



