پرستوی مهاجر

یه سوی این قصه تویی، یه سوی این قصه منم

 
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جانِ ما شعله افروخت 
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی ِخوش ِ آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد ؛


پر از مهر بودی 
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم


چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم 
نگاهی ربودیم و 
رازی نهفتیم


چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را 
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم ...

دو آوای ِ تنهای ِ سر گشته بودیم رها در گذرگاهِ هستی
به سوی هم از دورها
پر گشودیم


چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم 
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم
چه شبها چه شبها که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بی کرانهای سرشار ِ از نرگس ونسترن، یاس ونسرین
ز بسیاری ِ شوق وشادی نخفتیم
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جانِ سر شار ِ از روشنایی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم
چه مغرور بودم
من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من وتو به سوی افقهای نا آشنا
                                         پر کشیدیم
من وتو ندانسته دانسته؛ رفتیم و
                                            رفتیم و  رفتیم

چنان شاد ؛
               خوش؛
                          گرم ؛                                                

                                  پویا ؛ 

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم ...
دریغا
دریغا ندیدیم
که دستی در آن آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است
دریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم
 
که

آب
 و
گل ِ 
عشق 
با
غم 
سرشته است



 
از این دنیا رها می شم / تو که دستامو می گیری ...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

کنار تو فقط آرووم می شم

پر از دلشوره ام هر جای دیگه

تو تقدیر منی بی لحظه ای شک

چشات اینو بهم هر لحظه می گه


تو می خندی پر از لبخند می شم

تموم زندگیم خوشرنگ می شه

صدای پای تو، تو خونه هر روز

واسه من بهترین آهنگ می شه


تو که باشی همه دنیا، شبیه آرزوم می شه

روزای سرد تنهایی، تو که باشی تمــــوم می شه

چقد خوشبختی نزدیکه، کنار من که راه می ری

از این دنیا رها می شم، تو که دستامو می گیری


تو که خوشحال باشی خوب خوبم

دیگه از زندگی چیزی نمی خوام

حالا که دستِ تو، تو دستــــــــامه

چه فرقی می کنه کجای دنیــــــام


با عشق تو همه دنیا به چشمــــم

پر از تصویر های خوب و شــــاده

به شوق بودنت حالا خدا هــــــم

به من یک قلب عاشق هدیه داده 


کنار تو فقط آروم می شـــــــــــــــــــــــــــم  



 
 
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
وقتی با تو حرف می زنم... دنیا می ایستد
دیگر نیازی نیست خجالت بکشم؛ حیا کنم؛ آرام بخندم و صحبت کنم...
کودکانه و مستانه قهقهه می زنم و این چشم ها را به هر جا که باید می چرخانم...
وقتی با تو هستم فرمول ها، کتاب ها ، دفترها، قصه ها ... همه بی معنی و مفهوم می شوند...
شوق مکالمه با تو را به هزاران موفقیت پوشالی با نمره ی 20 نمی دهم...!!!

آنقدر این با تو حرف زدن را دوست دارم که حاضرم کائنات را ساکت کنم
 تا طنین صدای دلنواز تو باشد و... شنیدار من...!
آنقدر تشنه ی با تو بودنم...آنقدر طلبکار گرمای دستهایت هستم ...
آنقدر خریدار عطر تنت هستم که
 این لبخند تا همیشه بر لبانم جاری ست...
این شب و این سکوت... اینم دفتر و این قلم...همه با هرم نفس های تو... از آنسوی خط ، جان گرفتند!!!
ای مونس تنهایی هایم...عشق پابرجای من...آنقدر می خواهمت که نمی دانی...که
نمی دانند...که نمی دانم!
بدان وقتی تو هستی و با تو حرف می زنم همه را آسان  می بخشم
، همه چیز آسان است...حتا
شیرجه در گودالی آب...! حتا چرخیدن زیر رگبار...! حتا غلتیدن بی امان در برف...!
 حتا بوسیدن خار!!!
تا تو باشی ، تا با تو هستم ، تا با منی همه چیز خوب و آسان است...
 به همین سادگی!
احساس خوشایند من وقت و بی وقت، جا به جا 
، لحظه به لحظه تشنه ی خندیدن و صحبت با توست!
ای نیاز هر شب و روزم! ای خورشید زندگی من!
 ای دوست داشتن بی چون و  چرا... عشق بی منت من!
 تو را با کدام واژه توصیف کنم؟!!! که تو اقیانوس واژگان محبت آمیزی...
زندگی ام بی تو ... محال است... پس با من... باش و بخند و حرف بزن..
.حتا از آنسوی خط...حتا با نفس هایت... با تپش قلب مهربانت...حتا با نگاه...
بخند و بگذار مستانه و کودکانه بخندم..
.تا از خود بیخود شوم و فارغ از دنیا و آدم هایش لحظه را با تو غنیمت شمرم....

 
 
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حس می کنم قلبم دارد از جا کنده می شود
مگر می توانم ننویسم؟
پس اینهمه احساسی که فوران می کند را چه کنم؟
عشق نیست...... چیزی بالاتر و والاتر است
وقتی احساساتم غلیان می کند نمی توانم حتی بیاندیشم
اگر عشق نبود حتما دنیا چیزی کم داشت...
نه اشتباه است...
 اگر عشق نبود دنیا به پشیزی نمی ارزید


کلمات هجوم می آورند
دستهایم را یارای همراهی ذهن نیست
احساساتم غلیان کرده اند
حس می کنم قلبم دارد از جا کنده می شود
نگاهت چه سنگین است
لحظه ای چشمانت را ببند
نه نه خواهش می کنم نگاهت را هرگز از من نگیر
باید که تاب بیاورم
هجوم کلمات نمی گذارند بیاندیشم
کلمه نیست .....کل احساس من است
نمی توانم .....دستهایم یاری نمی کنند

 بی تو دلم می خواهد بمیرم
 بی تو نیستی ام بایسته است
بگو با من می مانی  و قصه عشق را برایم می خوانی

باز هم باران آمد
بی تو با چتر زیر باران رفتم
ولی باز هم از تو می گویم
باران یاد تو را در من زنده می کند
چشمانت قصه باران می گوید
تو از تبار باران هستی
صاف و زلال و پاک....
برایم باز هم بخوان
ترانه عشقمان را مدتی است نخوانده ای
برایم بخوان که تشنه شنیدنم...  


 
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:


دلم به اندازه ی تمام روزهای زندگیم گرفته است...


تمام دیشب تا صبح نخوابیدم...نیم ساعتی در اغوش  دخترم گریه کردم و بعد گفتم که می خواهم تنها باشم... آخرین باری که به ساعت نگاه کردم 6 بود... تمام فکرهای بد دنیا توی سرم.... 

بالشم خیس بود و گلویم منقلب... کم آورده ام...عجیب کم آورده  ام..

 
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

گم شده ام. توی چارچوبها. توی امروز. توی فردا. توی گذشته ها. نفس کم می اورم این روزها. حرف کم می اورم. نگاه هم. دلم پراز تشویش و درد است. بی بهانه ای . بی هیچ انگار. بغض میکنم. فرو میخورمش و میان بغضم میخندم. انکار میکنم. میخندم.نگاه میکنم. میخندم. میخندم که نفهمند. که ندانند. بفهمند که چه؟ بدانند که چه؟ بگذار هیچ کس نداند. میخندم. خنده ام را باور نکن این روزها...
چه میگویم...؟ صبوری ام دارد ته میکشد. سکوت میکنم. میخندم آرام. نگاه میکنم...
دلم می خواهد بروم. 
زیر آسمانی از هر کجا. 
فقط بروم...
دور...
از این شب تب کرده ی عبوس.


 
 
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

گاهی سرنوشت مثل طوفان  شنی ست که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند. تو بازمی گردی، اما طوفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود…  طوفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. اما یک چیز مشخص است، از طوفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی!

زندگی شکستن های پی در پی و ساخته شدن های مکرر است. تا عشق های راستین وجود نداشته باشد، شکستنی نیز وجود نخواهد داشت. زندگی های آرام چیزی برای از دست دادن ندارند و چیز زیادی برای بدست آوردن!  همه چیز در یک خط صاف و به شکل دردآوری عادی در جریان است. انسان با قلبی بزرگ معنای واقعی زندگیست ...

گاهی دلت به وسعت یک آسمان ابری تنگ است و این یعنی زنده ای و توانائی باریدن و زندگی بخشیدن داری! 


 
 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حکایت ماآدم ها .حکایت کفشهاییه که اگرجفت نباشند.هرکدومشون.هرچقدر.شیک باشند..هرچقدرهم نو باشند.بازلنگه به لنگه اند..کاش خداوقتی آدم هارو میآفرید. جفت.هر کس را.باهاش می افرید..تا این همه آدمهای .لنگه .به لنگه.زیراین سقف ها به اجبار ..خودشون رو جفت ..نشون نمی دادن....


 
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خدایا مگر نمی گویی با صالحین و صابرین و مومنین هستی؟؟!!!!!!!!
می دانم که معنی  بودن تو این نیست که همه چیز آنطور باشد که من می خواهم، اما،چیزی از درون مرا می تراشد انگار... فکر کنم تنهاییست! این است که می ترسم با من نباشی!!! می لرزم.... گاهی چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم..
کوچک شده ام، به اندازه ی ذرات غباری که در نور خورشید می شود دید، ریز و در چرخش، با هر باد از جا کنده می شوم و باز به زمین می خورم ....
مگر خورشید را برده اند به دیاری دیگر که من روز به روز از خودم تهی تر می شوم؟؟


 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
گر زدست زلف مشکینت خطایی رفت، رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفـــــایی رفت،‌ رفت

....



کلمات تو ذهنم راه می رن ولی نمی تونم چیزی بنویسم ...

اینکه من آرامش ندارم از بزرگی ـ‌ گناه تو نیست،‌ نه، اشکال از کوچیکی دل ـ‌ منه


 
.
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
جایی سراغ دارید که بلند بلند بشود گریه کرد؟

از گریه های خاموش شبانه خسته شده ام و از بغض فروخورده هنگام شام؛

برایم، شانه ای سرغ دارید برای تکیه کردن؟

 
.
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تشنه‌ی محبتت هستم، تشنه‌ی نگاههای عمیقت و اشاره‌های پنهانت وقتی چشمهایت را می‌بندی و مژگانت همچون رجهای ابریشم در هم فرو می‌رود؛ تشنه‌ی بودنت هستم و این حس محرومیتم از بودن در کنارت، اطرافم حایلی ساخته که مزه‌ی هر چیزی جز اندوه را بر من حرام می‌کند.

دیشب خوابت را دیدم، وقتی اشکهایم تمام سطح صورتم را خیس کرده بود، پشت پلکهایم مثل همیشه تصویرت پدیدار شد؛ آراسته و مهربان و لطیف با بوی عطر قهوه و بلوط‌های نم دار با لبخند متینی بر لب، انگشتهایم را روی صورت نرم و لطیفت کشیدم، وقتی آغوشت گشوده شد برای امنیت دادنم، ناگهان پلکهایم از هم پرید.

تا صبح پلکهایم را برهم فشردم؛ تو رفته بودی و من راهبه‌ی شبهای خاموش و سرد، کنار پله‌های مرمرین سفید مانده بودم؛ کابوسها یکی یکی بعد از تو آمدند و بر دریچه‌ی ذهنم کوبه زدند، من در مرکز هیاهویی ایستاده بودم که برای استقبال از تو نبود.

هرچیزی که نشانی از تو ندارد، برایم ارزشی ندارد، من عاشق تو هستم و تو بر من مشتاقی، این برای امیدوار بودنِ من تا ابدیت کافیست، میخواهم با تو تعریف شوم تا جاودانگی، می‌خواهم برای خودم اثبات کنم تا کجا می‌ایستم؟ میخواهم بروم در میدان شهر فریاد بزنم و خودم را از نو به دنیا معرفی کنم:«من که هستم؟ پزشک؟ مهندس؟ بازرگان؟ رقصنده؟ آوازه خوان؟ نویسنده؟ شاعر؟ نه من ، من عاشق تو هستم و این عنوان برایم مقدس و عظیم است.»


 
.
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
.
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟”
و تو جواب میدی “خوبم!”
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…”


یادم نرود که: من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم!

 
.
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رشته مهرت
به این زودیها پاره نمی‌شود؛

من بندبند وجودم را به تو بسته‌ام.


 
.
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم که هزار پاره میشود پناه می برم به دور ترین مربع خاکستری و نفسم می گیرد

مرور میکنی و مرور میکنی و مرور

فقط معلق در خاطرات


 
.
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

راهیست طولانی بین دل و زبان. هزار دره دارد و قله. وقتی به قله _ اوج نشسته ای زبانت می چرخد و می گردد و می گوید و وقتی در تلخی غم غوطه وری شده باشی نفسی نمی ماند به گفتاری...

آدمیزاد _ شگفتی که ما باشیم چقدر حیرت آور فراموش می کنیم و چقدر آسان سخت می گیریم و چقدر بی ادعا عشق می ورزیم و چقدر بی پناه رها می شویم...

آدمیزاد _ شگفتی که ما باشیم به یکباره رو به رو می شویم با خود _ خودمان که سالها انکارش کرده بودیم، باشد که بفهمیم و بپذیریم که رنگ_ دل، رنگ یکرنگیست، رنگ_ بی زبانی و بی حرفیست، رنگ _ غرق شدن در حال است و بی خبری از گذشته...

آدمیزاد شگفتی که ما باشیم راه عجیبیست بین دلها و زبانهامان که خودمان هم رمز و راز و فراز و فرودش را درک نمی کنیم چه برسد به مخاطبمان...

آدمیزاد _‌شگفتی که ما باشم خیلی حرف داریم برای گفتن...


 
بمان
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

باش

وقتی که تو هستی،

انگار

رها میکنم خیال_ محال _ حل _ هزار مشکل را


 
..
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم که تنگ میشود حال ـ‌ کسی را دارم که در یک تُنگ بلورین می دمد
و نفس ـ‌ تَنگ ـ‌ پر حسرتش را دوباره به سینه میکشد
دلم که تنگ میشود واگویه های روزهای ـ ابریم را بلند بلند در دلم میگویم
دلم که تنگ میشود تنهایی ام را با آسمان قسمت میکنم
آبی ـ لطفش آنقدرها هست که بارانی ببارد بر دلتنگیم
دلم که تنگ می شود نه ! دلم تنگ است ....


 
.
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم می خواد اینقدر راه برم که به آخر دنیا برسم و تموم.

تموم شه این زندگی 


 
.
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یکی بود قدیم قدیما! که می گفت: من خیلی قوی ام، راحت از پس مشکلات بر می آم، من راحت فراموش می کنم و می گذرم و رها میشم، من فلانم من چنانم، دلم می خواد بگم بیا بیا نگاه کن ویرانه های زن قوی و شکست ناپذیری که خیال می کردی منم!

خوبم ولی رد شدن پشه از پشت توری پنجره رو هم تاب نمی آرم!


 
.
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم می خواهد خودم را دوست داشته باشم
خودم ـ‌ خودم را که در کودکی اش اسیر، با نوجوانی اش بیگانه ست و ‌از جوانی اش گریزان.
خودم را که جادو شده ی حسرتهای ۴ سالگی و نفسهای ۸ سالگی ست.
دلم می خواهد خودم را دوست داشته باشم
فارغ از اینکه آینده چیست، فردا چه رنگیست، دنیا به کجا می رود
بی اندیشه و دغدغه ساختن، بی ترس
سرگرم عطر شمعدانی باشم و باغ  اطلسی.
دلم سهم خودم را از زندگی می خواهد
نم ـ باران و گلبرگ پر طراوت یاسمن
گلدان محبوبه شب
آرزوهای خفته زیر خروارها دلهره را.
دلم می خواهد خودم را دوست داشته باشم
بی سرزنش


 
.
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

ای آشنای کوی محبت صبور باش

بیداد نیکـــــــوان همه بر آشنا رود

 

آرامشی که تو به من بخشیدی مصداق لطف ـ خداوندی، هدیه ای بود و حال  ....

تو همیشه خوش باشی و سبز و آرام،‌ هر جا و هرطور ...

دنیا چند جور می چرخه، جور نا خوشش همه نصیب ـ من،‌ کاش نیمه ی شیریییییییییییییینننننننننننش همیشه مال ـ ‌تو باشه 


 
.
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تـــا ببـــینیم سـرانجـــام چــه خواهد بودن

 

میگویی بنویسم؟! تو بنویس!!!!!!

دلم  می خواهد تو تعبیرم کنی، تفسیرم کنی.

بشنوم بیت به بیت، غزل به غزل، شعر نگفته ی خودم را از زبان تو،

کتابت را باز کن. داستان کودکی را بنویس که در جستجوی دیواری بود؛ خودش را یافت،

تکیه گاهی می خواست؛ دوستی یافت...

دفترت را باز کن، روایتم کن به زبان خودت، دوست دارم بشنوم، دوست دارم خودم را ببینم در آیینه ی تو....

قلمت را بردار تصویرم کن، خط به خط، جزء به جزء،

منتظرم قصه ام را تو بگو.... 


 
راز
ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تو برای من راز بزرگی هستی که پشت هفت در و داخل هفت صندوق _ هفت لایه و هفت قفل نهانت کرده باشم. انگار بترسم خوشبختی بدست آمده ام را به لحظه ای از دست بدهم. نمی دانم، خوب می دانم که تو برایم کلید هزار گفته و ناگفته ای. کلید واژه ی هزار جستجوی جستجو نشده. پناهگاه هزار هراس بازگو نشده. تجسم هزار خیال نوازش نشده. تو راز بزرگ زندگی منی که در هفت قواره اطلس پیچده و به هفت زبان ترجمه ات کردم و از هفتمین آسمان هدیه ات گرفته ام، نمی دانم شاید هم از هشتیمن شاید هم ... نمی دانم اینها را می دانی یا نه، اما این را خوب می دانی که بعضی کلمه ها دردناکند، آنقدر که پشت حنجره می مانند و به زبان نمی آیند، شاید مهم هم نباشند ولی گفتنشان دردناکست، دل و زبان و چشم انسان را به درد می آورند. شاید اصلا گفتنی نباشند اما آنقدر پشت حنجره ات جا به جا می شوند که مجبور شوی جلو تر بیاوریشان و آنوقت چشمانت از این درد اشکی می شوند. شاید هم بخواهند جمله ی خوبی بسازند حتی یک کلمه مهرآمیز باشند اما به هر حال حنجره ات را، گلویت را به درد می آورند. نمی دانم چرا. شاید، شاید هم نه، دلیلش این باشد که تا به حال نگفتی شان. برایت سختست تلفظشان کنی. حتی اگر احساسی باشند که باید بگویی، خوب یا بد. می دانی، مهم نیست چرا به اندیشه گفتنشان غرق می شوی، مهم نیست چه کلامی زمینه ساز به زبان آوردنشان می شود، درد از جدال بین گفتن و نگفتنست که بوجود می آید. بماند که آمدن و نیامدن،انتظار گفتن و شنیدن،تمنای دل و نهیب عقل همیشه دردناکست. تو راز بزرگ زندگی منی که گاهی دلم می خواهد به دنیا فریادت کنم،می دانستی اصلا؟


 
← صفحه بعد